رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست کمال دار را برای من کمال پرست |
صبح از خواب بیدار میشی؛پر از انرژی.تصمیم گرفتی یک روز متفاوت رو تجربه کنی.فقط نقاط مثبت رو ببینی و این رو به دیگران هم تزریق کنی حتی در این راه خوب دیدن هم می خواهی الگوی دیگران هم بشی. بنظر میرسه کار چندان سختی پیش رو نداشته باشم؛ پس از همین اول صبح باید شروع کرد و جور دیگر دید.
تلویزیون رو روشن می کنی و مجری با یک لبخند تصنعی و خیلی عادی داره از گرونی میگه و انگار که کاغذها رو برعکس گرفته و نرخ تورم رو هم اشتباه می بینه.اما توجهی نمی کنی چون این مسائل نباید ناراحتت کنه و به خودت میگی اینم یک مجریه که این حرفها رو به خوردش می دهند و خودش هم اعتقادی به اینجور حرفها نداره و در کل درست میشه(مثل 30 سال گذشته که قراره درست بشه).
از خونه بیرون میای سر کوچه دو نفر سر کرایه تاکسی با هم دعواشون شده و همون اول صبحی هر چی از دهنشون در میاد حواله ی همدیگه می کنن و مسئله داره به فحش ناموسی می کشه که صحنه رو ترک می کنی تا شاهد ماجرا نباشی چون تصمیم گرفتی خوبیها رو ببینی. به راهت ادامه میدی و از اولین کیوسکی یک روزنامه می خری؛ در حال خواندن تیترش هستی: خط فقر رو به افزایش است، کشته های آتش سوزی کارخانه ها در اراک رو به افزایش است و کلی خبر بد دیگه اما تو نا امید نمیشی و میگی اینا تیتره و در داخل مطالب بهتری نوشته شده،صفحه ی حوادث رو باز میکنی از قتل و کشتار به خاطر 12 هزار تومن نوشته و تجاوز 3 نفر به دختری 16 ساله تا کشته شدن دختر بدست پدر و ... بیخیال حوادث میشی و میری سراغ ورزشی که از اخراج علی کریمی نوشته تا رفتن قطبی و فرارش از فوتبال ایران و مافیایش و دعوای دایی و مایلی کهن هم برات جالبه.اما بیخیال ورزش. جرات باز کردن صفحه ی اقتصادی رو نداری چون خود جامعه ی فعلی بهترین صفحه ی اقتصادیه و میری که صفحه ی سیاسی رو بخونی که توش نوشته شده:" تخت جمشید جای جبارانه"،"مملکت رو امام زمان اداره می کنه"،ایران متهم اصلی در مداخله ی داخلی عراق و فلسطین و لبنان و ....بیخیال روزنامه میشی و اونو به اولین سطل زباله می اندازی چون تو تصمیم گرفتی فقط و فقط خوبی ببینی. برای خودت داری میری که یکهو یک آدم ریشو ی کر و کثیف با لباس نیروی انتظامی جلوت رو میگیره. اولش شک میکنی که نکنه کسی باهام باشه و اومدن که گیر بدن ولی هر چی دور و برت رو نگاه می کنی کسی رو نمی بینی و بعد از کلی سوال و جواب و نشون دادن انواع و اقسام کارتها بیخیالت میشه و آخرش میگه می خواستم آمیرت رو داشته باشم!!! دست کم نیم ساعت از وقتت رو این برادر میگیره اما درسته که تا ظهر نشده سیل انرژی های منفی روانه شده اما باز هم تو ثابت قدمی که جور دیگر باید دید. بیخیال این قضایا به دانشگاه می رسی.جلوی در دانشگاه همهمه ای بر پایه. همه با قیافه هایی ناراحت و ناامید جلوی در دانشگاه هستند و کلیه ی کلاسا تعطیله. به پیراهنهای مشکی نگاه می کنی و فکر می کنی اومدی بهشت زهرا؛ اما آدرس رو درست اومدی که با صدای طبل از جات می پری و با صدای مداح و حرفهای دور و بریات می فهمی که قراره شهید گمنام بیارن و تو حیاط دانشگاه خاک کنن!!! که ناگاه یاد صحبت یکی از فرماندهان سپاه می افتی که گفته بود عملیات تحقیق و تفحص برای پیدا کردن شهدا تموم شده و دیگه کسی نیست که اونها رو بیارن. خیلی مشتاقی ببینی تو تابوتا چی هستش؟ اما ملت جو گیرو می بینی که از تابوت خالی شفاعت می خوان و ... . قید درس و دانشگاه رو میزنی و مسیرت رو با دوستان به سمت ورزشگاه آزادی کج می کنی تا بلکه با شعارها و پلاکاردهایت به عربها بفهمونی خلیج پارس همیشه پارس میمونه والا عاشق بازیهای تیم ملی نیستی چه برسه که بخواهی اون رو هم از نزدیک ببینی.
در راه رفتن هستی که میبینی جمعیت زیادی ایستادن و در حال تماشای چیزی هستند کنجکاو میشی بری ببینی مردم با این ولع و اشتیاق چی می بینند. جمعیت رو کنار می زنی و صحنه ای میبینی که در حال در آوردن دو شاخ روی سرت هست. فردی رو در ملا عام با شقاوت هر چه تمام تر شلاق می زنند. روزت با تمام انرژی اش در حال کامل شدنه.می خواهی صحنه رو ترک کنی که ناگهان چشمت به چند تا بچه خردسال می افته که با تعجب و بهت نظاره گر شلاق خوردن فرد نگون بخت هستند و پیش خودت میگی که اینها از الان خشونت رو به این وضوح در اجتماع می بینند بزرگ شوند چه می شوند؟؟؟؟!!!
بهر حال به استادیوم می رسی. جلوی در ورودی ماموران مانع از ورود پلاکاردها می شوند و هی داری زور می زنی تا از طریق منطقی بهشون بفهمونی که هدفت ملی گرایانس و این پلاکاردها به هیچ کسی ضرر نمی زنه ولی هر چی منطقی تر حرف می زنی کمتر نتیجه می گیری مثل یاسین خوندن تو گوش خر میمونه. ولی آخرش یکی از پلاکاردها رو قاچاقی وارد ورزشگاه می کنی تیم ها در حال ورود به زمین هستند که چشمت به افراد دیگری هم می افتد که روی لباس و کلاه و یا پارچه هایی با شعار خلیج همیشگی فارس دارند و خوشحال میشی که هنوز عرق ملی در خون خیلی ها جریان داره و در این مورد تنها نیستی. بازی شروع نشده ناگهان ورود ضد شورش و لباس شخصی های بیسیم به دست نظرت رو جلب می کنه. اما لباس شخصی ها اومدن تا به شعارها و پلاکاردها گیر بدهند. باز هم در حال رویاندن شاخ هستی و به این فکر می کنی که کجای کارت خلافه که اینطور با سماجت می خواهند دست نوشته ها را جمع کنند که ناگهان یاد پیام شهرام همایون می افتی که گفته بود با شعارهای خلیج همیشه فارس وارد ورزشگاه بشوید. اما یعنی حرف یک فرد معمولی در آن طرف دنیا اینگونه به وحشت انداختشان؟؟؟؟ بالاخره با ازدیاد نفرات لباس شخصی تسلیم می شوی و با دیدن چند دقیقه از فوتبال کسل آور و خسته کننده ی ایران قید فوتبال رو می زنی و از استادیوم خارج می شوی و بیخیال اون همه انرژی مثبت مسیرت رو به سمت خونه کج می کنی. در طول مسیر باز هم گشت های ارشاد و مزدوران باتوم به دست نظرت رو جلب می کنه و دختران و پسران بیچاره ای که برای اثبات بیگناهی خود در حال صحبت با افراد بی منطقی هستند که تنها زبان زور را بلد هستند و پیش خودت فکر می کنی یعنی ایمان و اختیار ما باصطلاح مسلمین انقدر ضعیف است که با دیدن ساق پا و موی زن تحریک می شویم و لازم به پوشاندن مناطق مذکور و ارشاد شدن هستی؟؟؟ پس خوش بحال همان کفار که خیلی آزاد بدون هیچ مشکلی زنان در کنار مردشان فعالیت می کنند. هیچ گاه به یاد نداشته ام که با محدود کردن مردم آن جامعه اصلاح شده باشد بلکه بدتر هم شده است و مردم حریص تر شده اند؛نمونه اش همین ایران. در عین محدود بودن یکی از فاسد ترین کشورهای جهان است.و این را به یاد داشته باشیم که مردم جوامعی رستگارند که آن جوامع آزادنند.
فارغ از این حرفها می شوی که باز هم صحنه ای زیادی به چشمانت می یاد.سر اولین چهارراه کودکان خیابانی با چهره هایی آفتاب سوخته به چشمت میاد و دیگر زنان خیابانی که چشم انتظار ماشین های مدل بالا هستند و سیل جوانان بیکار و اینکه آمار هر 3 مورد به شدت در حال افزایش است.
به خونه می رسی.اعصابت داغونه و خبری از انرژی اول صبحت نیست و فقط آرامش می خواهی. تلویزیون رو روشن می کنی و یه سر به شبکه صدای آمریکا می زنی تا از وقایع جهان و ایران اخبار با صحت بالا دریافت کنی که باز هم خبر از نقض حقوق بشر در ایران و دستگیری و اعدام است. تلویزیون رو خاموش می کنی و می خواهی کمی مطالعه کنی که ناگهان برق می رود و یاد جیره بندی برق هم می افتی.واقعا دیگه نوبرشه.برق هم جیره بندی می شود.شاید چند وقت دیگر نفس کشیدن را نیز جیره بندی کنند. اعصابت خرد و داغونه. در ذهن و دلت همه را لعن می کنی.چشمانت را می بندی تا شاید آرامش پیدا کنی اما هر چه را که از صبح دیده ای مسلسل وار از جلوی چشمانت رژه می روند و یاد این موضوع می افتی که ملت 30 سال است روز خوش ندارند. تا بهبهه ی انقلاب و اوایلش بوده و بعد از آن هم 8 سال جنگ و بعد از آن هم جنگ روانی بابت همه چیز: از گرانی ها و تورم بگیر تا فساد و گیر دادن های بیخودی و ... و به این می اندیشی چه زمانی مردم و هم نسلانت روی خوشی و داشتن دل خوش و زندگی پر امید و هدف را تجربه می کنند؟؟؟ کار که دیگه از دعا گذشته. شاید این بار باید به فکر راه دیگه ای بود. به امید روزی که مردم ایران دوباره روی خوشی رو ببینند. اما یک نکته را هیچ گاه فراموش نمی کنم:گذر زمان، تاریخ را برای آیندگان روشن می کند...
خیام(436-517قمری)
اسمش عمر بود، پسر ابراهیم. هیچ گاه ازدواج نکرد و فرزندی نداشت. لقبش غیاث الدین و نصرالدین بود و در اکثر منابع باقیمانده از عصر خودش با عناوینی مثل ((خواجه امام)) یا ((حجت الحق)) از او یاد شده. مردی عجیب بود. گفته اند قدی بلند و سری بزرگ داشت، کم حرف بود و سرگرم شدن به رموز اعداد و ستارگان را به مصابحت مردمان ترجیح می داد. چنان حافظه ای داشت که کتابی مفصل را در اصفهان خواند و در نیشابور تمامش را از حفظ نوشت. بیشتر عمرش را در نیشابور در محله شادیاخ _جایی که در آن مدفون است_ گذراند. در تمام علوم روزگارش یعنی در الهیات، فلسفه، کلام، ریاضیات، فیزیک، نجوم، پزشکی و موسیقی سرآمد بود. مورد احترام علما و شاهان بود. در یاد دادن خست داشت. هیچ کتابی ننوشت و 13 رساله ای که از او مانده همگی یادداشت های پراکنده اش هستند. در یکی از این یادداشت ها، روشی برای حل معادله 3 مجهولی به دست داده که ویل دورانت می گوید شاهکار ریاضی بشر در قرون وسطی است.
نابودی تدریجی دنیا عذابش می داد و هر چند می دانست زیبایی زندگی اش در همین نابودی است اما همواره به فکر چاره ای برای گریز از جادوی زمان بود.
استادانش
ابن سینا(370تا428)
خیام که هیچ کدام از دانشمندان زمان خودش را قبول نداشت، به ابن سینا احترام فوق العاده می گذاشت. خیام در رسالاتش از ابن سینا با عناوینی مثل «معلم من» یاد کرده و خودش را تنها پیرو واقعی او می داند. خیام یکی از رساله های عربی ابن سینا را به فارسی برگردانده. می گویند در آخرین لحظات عمر، کتاب «شفا»ی ابن سینا را می خوانده است، بعد انگار که چیزی فهمیده یا دیده باشد، یکباره کتاب را می بندد، صفحه ای را که دیگر هرگز نمی دیده علامت می گذارد، به سجده می رود و به خدا می گوید که تمام عمرش را صرف شناختن او کرده، پس او را ببخشد و بعد دراز می کشد و تمام.
بهمنیار(در گذشت458)
معروف ترین شاگرد بوعلی، این خوشبختی را داشت که استاد خیام و حلقه واسط این دو بزرگ شود. شهرت بهمنیار علاوه بر آموزش فلسفه به خیام جوان، به واسطه سوالات فراوانی است که از این سینا کرده و بو علی جواب داده است. بیشتر کتابهای ابن سینا پاسخ به سوالات بهمنیار است.
دوستانش
خواجه نظام الملک(408تا485)
عطا ملک جوینی نوشته است آسمان بر وزیری بزرگ تر از خواجه نظام الملک سایه نینداخته. برای سنجش گفته جوینی، کافی است کارهای خواجه نظام الملک را در نظر بگیریم؛او امپراطوری سلجوقی را از طرابلس تا کاشغر گسترش داد، قفقاز را فتح کرد، اولین دانشگاه های مدرن یعنی مدارس نظامیه را ساخت و چنان آسایشی فراهم کرد که حتی سالمندان و بیکاران هم از دولت مقرری می گرفتند. خواجه بزرگ که خودش اهل دانش بود و دوستدار دانشمندان، به خیام علاقه زیادی داشت. باغ آرامگاه خیام را خواجه به او هدیه کرد و بدون اینکه هیچ خدمتی از او بخواهد برای او مقرری تعیین کرد، خیام پسران خواجه را تعلیم داده است.
ناصر خسرو(394تا481)
با خیام الفت و آشنایی داشت. برخی کتابهایش را برای خیام می فرستاد و از او نظر می خواست.داستانی هست که ناصرخسرو منظومه«روشنایی نامه» را که در توحید وحکمت است، به نام خیام گفته و خیام هم در عوض چند رباعی برای او فرستاده.
سنایی(437تا525)
کسی است که برای نخستین بار در شعر پارسی غزل گفت و باز برای نخستین بار از قالب شعر برای انتقال مفاهیم عرفانی استفاده کرد. سنایی با خیام دوستی و صمیمیت داشت و یک بار، وقتی در هرات به او تهمتی زدند، به خیام نامه نوشت تا از مقامش در دستگاه خواجه نظام استفاده کند و او را از این بلا رهایی بدهد. این نامه قدیمی ترین سند بجا مانده درباره زندگی و احوال خیام است.
شاگردانش
امام محمد غزالی(450تا505)
بزرگترین دانشمند همه تاریخ اسلام بعد از ابن سینا؛ کسی که خواجه نظام الملک ریاست نظامیه بغداد_بزرگترین دانشگاه آن روزگار_ را به او داد. غزالی ظاهرا با خیام میانه خوبی نداشت اما «اشارات» بوعلی را پیش خیام خواند. داستانهایی عجیب از رابطه عجیب شاگرد و استاد است که شاید بوی افسانه هم به خود گرفته باشد.
عین القضات همدانی(476تا509)
این فیلسوف، عارف، شاعر و قاضی جوان همدانی را به خاطر نوآوری هایش در فلسفه کشتند و سوزاندند. عین القضات در دوره ای کوتاه شاگردی خیام را کرد و از او فلسفه بوعلی آموخت و در آثارش هم به افکار خیام ارجاع داده است. آیا قتل فجیع این شاگرد جوان و بااستعداد در سرودن آن رباعی های نومیدانه تاثیری نداشته؟ فقط خود خیام می داند و خدا.
نظامی عروضی(درگذشت560)
شاعر است و به خاطر «چهار مقاله» اش که کتابی است در باب 4 علم و حرفه آن روزگار_دبیری،شعر،نجوم و پزشکی_شهرت دارد.خودش در این کتاب بارها گفته که شاگردی خیام را کرده. نظامی تعریف می کند که سال 506 قمری در مجلس درسی در بلخ، خیام گفته«گور من در موضعی باد که هر بهاری بر من گل افشان کند» و سالها بعد که خیام می میرد و «عالم سفلی از او یتیم ماند» نظامی به زیارت مزار استادش می رود و می بیند که سر مزارش آنقدر شکوفه ریخته که خاک پیدا نیست.
سلطان ملکشاه(مرگ485)
بااینکه اهل عیش و عشرت بود اما چون تمام کارها را به خواجه نظام الملک سپرده بود، یکی از پادشهان بزرگ ایران به حساب می آید. برای خیام سالانه 10 هزار سکه طلا مقرر کرده بود و در سال 467 از خیام و دیگر دانشمندان خواست تا تقویم را اصلاح کنند
سلطان سنجر(478تا552)
بعد از مرگ ملکشاه که تقریبا با ترور خواجه نظام الملک همزمان بود، پسرانش بر سر سلطنت به جنگ پرداختند و نهایتا امپراتوری دوپاره شد. عجیب اینکه هر دو پسر، هوای برادر کوچک، احمد سنجر 7 ساله را داشتند و خراسان را به او دادند. 30 سال آخر عمر خیام همزمان با حکومت این کودک شد که خود یک بار آبله اش را درمان کرد.
حسن صباح(425تا518)
خیام اگر چه با خواجه نظام الملک مراوده داشت اما با رهبر شورشی اسماعیلیان هیچ نسبتی نداشت. تنها جایی که این 3 نفر را به هم وصل می کند، چادر خواجه در شب آخر عمرش است؛ جایی که پیروان حسن صباح خواجه نظام الملک را ترور کردند و خیام، پشتیبانش را و خراسان روزگار خوش اش را از دست داد.
مترجم اش(1809تا1883)
ادوارد فیتز جرالد
مردی تنبل و منزوی که به خاطر همین صفاتش، کار ترجمه از زبان اسپانیولی انجام می داد، در حین مطالعه «دن کیشوت» یکساره به اسم ایران بر می خورد و جادو می شود تا زبان فارسی یاد بگیرد و به ترجمه و در واقع بازسرایی رباعیات خیام بزند.
او معروف ترین چهره جهانی ماست
عمر خیام معروف ترین چهره جهانی ما در مغرب زمین است. ترجمه ای که فیتز جرالد از اشعار خیام منتشر کرد او را به چنان شهرتی رساند که خیام را در کنار هومر، شکسپیر، دانته و ویرژل، یکی از 5 شاعر بزرگ تاریخ می دانند.
● ادوارد فیتز جرالد، شعر خیام را دقیقا لفظ به لفظ به انگلیسی بر نگردانده. از 89 رباعی ادوارد فیتز جرالد فقط 48 تایش معادل دقیق توی شعرهای خیام دارند؛ بقیه شعرها، حال و هوایی شبیه به آثار خیام دارند. ادوارد فیتز جرالد شعرهایش را در قالب رباعی سروده، اسم آنها را Rubai گذاشته آنها را به ترتیب حال و هوای اشعار_ار رباعی در وصف صبحگاهان و نغمه خوانی بلبل تا تصاویر شب و مرگ_ کنار هم چیده
● ترجمه ادوارد فیتز جرالد حالا جزوه متون کلاسیک ادبیات انگلیسی است و بسیاری از مصراع های آن تبدیل به امثال رایج شده. بعد از شکسپیر، دیکنز و والت ویتمن، خیام صاحب بیشترین تعداد ضرب المثل به زبان انگلیسی است
● در انگلیس،آمریکا،آلبانی و تونس هتل هایی به نام خیام هست. در بخارست_پایتخت رومانی_ یک میدان به نام خیام هست.
● ناسا یکی از آتشفشانهای ماه و نیز یک سیارک را به یاد خیام اسم گذاشته: سیارک omarkhayyam3095
● مارک تواین همواره یکی از رباعیات خیام را به همراه خود داشت (رباعی که فارسی اش است: من بنده عاصی ام، رضای تو کجاست؟) مارک تواین خودش هم یک دفتر رباعی به تقلید از خیام سروده
● آبراهام لینکلن، مارتین لوترکینگ، و ولادیمیر پوتین یک وجه مشترک دارند؛ هر سه آنها شب ها قبل از خواب خیام می خوانند.
● خیام سوژه گفتگوی 2 نفر از کاراکترهای رمان «گرگ دریا» ی جک لندن است
● بورخس داستانی درباره خود خیام نوشته و سوژه چند داستان دیگرش را هم از اشعار خیام گرفته. او در خانه کوزه ای به نام خیام داشت.
● عمر خیام تا بحال 4 بار توسط هالیوود فیلم شده است؛دو تایشان فیلم صامت بوده است. جدیدترینش «نگهدارنده:افسانه عمر خیام» که سال 2005 ساخته شد است.حتی در آمریکا از اسم عمر خیام و مخصوصا "عمر" نیز استفاده می شود.

این کوچکترین کاری بود که توانستم در وبلاگم برای این شخصیت جهانی بکنم.
پس 28 اردیبهشت مصادف با 17 می روز جهانی بزرگداشت خیام را گرامی می
داریم
آیت الاه خمینی همواره به علما توصیه می کردند که از زی طلبگی خارج نشوند و اهل تجمل نباشند.این توصیه را به دو صورت می توان قرائت کرد: یکی اینکه "زهد بورزید تا حرمتتان نزد مردم محفوظ بماند". به این ترتیب زهد وسیله ای برای کسب مقبولیت و محبوبیت نزد مردم می شود؛چنین زهدی مانند باقی کارهایشان دنیادارانه است، نه دیندارانه. در این قرائت، زهدورزی مطلوب است نه از آن جهت که برای روحانیان حرمت دنیایی آورد، بلکه بدین جهت که علمای دین باید به گونه ای زندگی کنند که معلوم باشد از طریق دین ارتزاق نمی کنند. دین نباید منبع ارتزاق کسی شود. هیچ کس نباید حتی منافع مشروع خود را از طریق دین تامین کند. زاهدانه زیستن وظیفه ی همه ی مسلمین است و اختصاص به یک قشر خاص ندارد. همه ی ما باید در حد توانمان زهد بورزیم اما زهد علمای دین معنا و مصلحت دیگر دارد و آن معنا این است که در غیر این صورت دین در دست ارتزاق کنندگان از دین له و فشرده خواهد شد.
نمونه ی دوم از آثار غزالی است. غزالی در بحث توکل می گوید:"اهتمام به رزق از همه دینداران قبیح است و از علمای دین قبیحتر. به نظر او عالمان باید درس بدهند، عبادت کنند، موعظه کنند و سایر وظایف و تکالیف دینی خود را انجام دهند و نگران رزق و روزی هم نباشند. عالمان دین باید تن به سختی دهند و دین نباید منبع ارتزاق کسی شود. کار دین کار عاشقان است نه کاسبان، و فقط (به قول حافظ) عاشقان اند که می توانند بر هر چه هست چار تکبیر بزنند:
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
عِرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت بدریا فکندش
و یک عاشق سوخته جان بهتر از هزار کاسب آداب دان، می تواند پیام دلربای وحی را در دلها و جانها بنشاند. پرورش دادن و اجیر کردن مبلغان رسمی دینی، و زندگی آنان را در قبال ترویج افکار و عقاید خاصی تامین کردن، به هیچ روی با نظر حریت و کار عاشقان دینی مناسبت ندارد. افرادی که مطلقا اعتقاد دینی ندارند دین را دکه و مغازه ای وا نمودند که عده ای فریبکار برای بهره کشی از توده ی مردم بر پا داشته اند. فریبکارانی که به نام دین، دنیا داری می کنند و برای پر رونق نگاه داشتن بازار خود مردم را در جهل و بلاهت نگاه می دارند.
مرحوم شریعتی معتقد بود که سه طایفه هستند که دستشان در دست یکدیگر است. هر سه یک کار می کنند اما به سه شیوه. این سه طلیفه که مثلث زر و زور و تزویر یا مثلث تیغ و طلا و تسبیح را می سازند عبارتند از: قدرتمندان و ثروتمندان و روحانیان دنیا پرست. این سه طایفه یک کار می کنند تحمیق ضعفا و بهر کشی از آنها.
اما متاسفانه مسئله ای که امروزه در ایران وجود دارد کار این متملقان و دین فروشان است که برای پر رونق بودن بازارشان هر روزه به جهل و خرافات مردم می افزایند و با این کار هم دین را به ورطه نابودی می کشانند و هم بسیاری از مردم را دین زده می کنند. همانگونه که گفته شد کسانی که کار دینی می کنند تنها باید به عاقبت و رضای پروردگار خود راضی باشند و به امور دنیوی دل نبندند اما در ایران بر عکس است و وضع مادی اکثر این دین فروشان سکه است و همواره با شعار واگذار کردن این دنیا به اهلش در حال تلکه کردن مردم هستند و همواره در حال وضع کردن خط قرمزهای تازه هستند تا مردم ساده را به راحترین شکل از جهنم بترسانند و بهشت را بهشان نوید دهند؛ دوستان برای یک بار هم شده حداقل بیایید از خط قرمزها عبور کنیم تا به حقیقت برسیم،و همانطور که خدا گفته آن بنده ای را دوست دارد که حتی به چرایی و ماهیت خدا هم شک کند و درباره ی همه ی مسائل کنجکاو باشد و تحقیق کند حتی خود خدا و کاری که غربیان 500 سال پیش کردند. اصلا دینی که به درد این دنیا نخورد قطعا به درد آن دنیا هم نمی خورد. پس بیایید حداقل برای کساد کردن کار این دزدان دین فروش خود را از بند خرافات رها کنیم و دست از مرده پرستی خود برداریم و خدا را بدون واسطه حس کنیم.
ابتدای سخنم را با یک شعر مشهور از محمود شبستری در گلشن راز شروع می کنم و این شعر می تواند مقدمه ی سخن باشد:
شریعت پوست، مغز آمد حقیقت
میان این و آن باشد طریقت
ولی تا با خودی زنهار، زنهار
عبارات شریعت را نگه دار
عارفان حقیقت را مغز می نامیده اند و شریعت را پوست. عده ای خودشان را اهل مغز می دانستند و اینها عموما عارفان و صوفیان بوده اند و طرف مقابل خود بعنی فقیهان کسانی که در مملکت ما هم کم نیستند را اهل پوست و قشر می نامند.
آنها که خود را واصل به مغز می دانند گاه فقیهان را به چشم تحقیر نظر می کنند و به آنان طعن می ورزند، آن هم طعن مشفقانه ی دیندارانه؛ به این معنا که آنان را حامل متاع کم ارزشی می دانند (یعنی شرایع و احکام) که آن را بنام لب دین و تمام حقیقت دین عرضه می کنند و مشتریان خود را به در کسب دانش واقعی نسبت به دین ناکام می گذارند.
قصه ی بایزید که در دفتر دوم مثنوی آمده یکی از همین قصه هاست. بایزید می خواست به حج برود . در راه حج در شهرهایی که می گشت و از آنها عبور می کرد نوعا سراغ پیر و مرشد شهر را می گرفت. در یکی از شهرها به او نشان دادند که پیر روشن ضمیری در آنجاست. برای بهره بردن از محضر او به دیدارش شتافت، آن پیر به بایزید گفت که عازم کجایی؟ او گفت: عازم حج ام. گفت چقدر پول داری؟ به او گفت فلان مقدار پول در گوشه ی قبای من بسته است
گفت: دارم از درم نقره دویست
نک ببسته بر گوشه ردی است
گفت: طوفی کن به گردم هفت بار
وین نکوتر از طواف حج شمار
گفت: لازم نیست به مکه بروی. دور من طواف کن. اگر آن خانه ی گلی و سنگی که ابراهیم در مکه ساخته است خانه ی خداست، دل من هم خانه ی خداست، ولی تفاوتشان این است که
تا بکرد آن خانه را در وی نیافت
و اندر این خانه به جز آن حی نرفت
خدا از وقتی که آن خانه را ساخته یک بار هم در آن خانه نرفته است اما هیچ وقت نشده است که این خانه ی دل مرا ترک کند، همواره در این خانه حاضر است. پس با کمال اطمینان طواف کن و آن را برتر از حج شمار
بایزید آن نکته را هوش داشت
همچو زرین نکته اش در گوش داشت
همین کار را کرد و آن را حج خود شمرد.
داستانهایی از صوفیان نقل شده است که گاهی به حج نمی رفتند و وقتی از آنها می پرسیدند چرا، می گفتند که خانه ی کعبه به زیارت ما می آید. به این موضوع توجه کنید که کسی می تواند خود را چنان واصل به حریم حقیقت بداند که از پیروی احکام شریعت بی نیازی پیشه کند و این را محض دینداری بشمارد.مولوی در مورد کم بودن حافظان قرآن سخنان شنیدنی دارد،می گوید
در صحابه کم بدی حافظ کسی
گر چه شوقی بود جانشان را بسی
درصحابیا پیامبر حافظان قرآن کم بودند.حافظان قرآن از آن نسلهای بعد بودند. می گویند که دلیل آن این بود که حفظ قرآن و پرداختن به این آداب ظاهری ، پرداختن به قشر بود و کسی که به مغز، به باطن و به معنای قرآن مشتغل است، پروای پرداختن به این قشور را ندارد.
قشر جوز و فستق و بادام هم
مغز چون آگندشان، شد پوست کم
زانکه چون مغزش دراگند و رسید
پوستها شد بس رقیق و واکفید
وقتی که مغز فربه و افزون شد، پوست نازک می شود و به ونبال آن این است که نکته های مشهور زیر را بیان می کند که:
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد
گشت دلاله به پیش مرد سرد
چون به مطلوبت رسیدی، ای ملیح
شد طلب کاری علم اکنون قبیح
چون شدی بر بامهای آسمان
سرد باشد جستجوی نردبان
پیش سلطان خوش نشسته در قبول
زشت باشد جستن نامه و رسول
وقتی که به محبوب خودت رسیده ای، نامه دادن به او دیگر معنی ندارد. وقتی که بر بام رفته ای، دیگر به نردبان حاجت نداری. مولوی در جای دیگر، فعل و طاعت را گواه اعتقاد می شمارد اما می گوید کسانی هستند که ایمانشان چنان قوی است که حاجت به گواه ندارند.
ابتدای صحبتم را با یک جمله از لینکلن شروع می کنم:
(("ممکن است بتوان همه را برای مدتی فریب داد یا عده ای را برای همیشه فریب داد، اما نمی توان همیشه همه را" فریب" داد.))
آخ کمرم شکست؛این جمله رو قطعا تا چند وقت دیگر از بسیاری از خانه های ایرانی ها بلند خواهد شد. با رشد سریع و بی سابقه ی قیمت ها و نرخ بالای تورم ایران یکی از بدترین کشورها برای زندگی شده و کمر خانواده های ایرانی شکسته تر از قبل میشود. در همه جای دنیا اگر تورم بالاتر از 20% باشد کشور از هستی ساقط خواهد شد اما چون ایران با همه جای دنیا فرق می کند با این تورم بالای 30% باز هم مسئولان بدهکارند و خواهان پر کردن 70% باقیمانده هستند. اما جالب تر از همه ی این مسائل صحبتهای احمدی نژاد و دار و دسته اش است فقط به چند نمونه از این حرفها دقت کنید: دست های پشت پرده،مافیا،فشار دشمن،دولتهای قبلی، کارهای چند نفر و ... . واقعا جالب است. دیگر کارهای زاقارت احمدی نژاد بر همه مسلم شده و با همه ی ندانم کاریش مملکت را بیشتر از این به گند کشیده است. اصلا بر فرض محال تمام چیزهایی که می گویی درست؛ تو به عنوان رییس جمهور و شخص اول دولت قادر به رو کردن دستهای پشت پرده نیستی پس من می توانم این دستها را رو کنم. بقول یکی از اساتید فن سخن "برو داداش این حرفها رو به کسی بزن که باور کنه.کسایی که تو و کارهات رو قبول و باور داشته باشند.تو که دستت واسه همه رو شده پس بکش کنار تا اهل کار و متخصصش بیاد". پس اینجا بیشتر به مفهوم سخن لینکلن پی می بریم: نمی توان همیشه همه را" فریب" داد.
اما از آنجا که مردم هیچگاه در این کشور به حساب نیامده اند و با مردن 20 نفر و زخمی شدن 200 نفر کک کسی هم نمی گزد اما با مردن یک آخوند 3 روز عزای عمومی اعلام می شود پس گفتن اینجور حرفها هم عجیب نیست.با این وضعیت گردن آقازاده ها و خیرین برج ساز کلفت از قبل می شود وآن عده ی کثیری از مردم که زیر فشار قیمتها و تورم جان می کنند بیشتر می شود.
اما خبر جالبتر از همه ی اینها ضرب و جرح کارگران 2 کارخانه ی دولتی بود که 7 ،8 ماه بوده که حقوق دریافت نکرده اند. ماجرا به این گونه بوده که کارگران کارخانه های قند و شکر هفت تپه و یک کارخانه ی لاستیک سازی در اسلامشهر تهران برای احقاق حق خود و گرفتن حقوق عقب مانده ی خود دست به اعتراض می زنند که به وحشیانه ترین شکل ممکن توسط ماموران انتظامی مورد ضرب و جرح قرار می گیرند تا با شکمی گرسنه و جیبی خالی و تنی زخمی به استقبال خانواده هایشان بروند. و اینجا جواب هر چیزی زور و سر نیزه است. حتی گرفتن حق طبیعی و قانونی خود؛پس گفتن این جمله در اینجا زیباست که "هیچ دولت و حکومتی با قدرت شمشیر و سرنیزه پا بر جا نخواهد ماند." و مصداق این جمله را هنگامی متوجه می شویم که به حکومتهای دیکتاتوری جهان نگاه می کنیم.
اما در جستجوی خبرها ناخودآگاه به یاد سخنان آقای خمینی دربهشت زهرا افتادم که صحبت از آبادانی این دنیا و آن دنیا می کرد. صحبت از عدل و عدالت علی می کرد و حرف از دستگیری از محرومان می زد و پدرانی که آن روز با هزاران آرزو، رویای یک مدینه ی فاضله را در سر داشتند اما امروز شاهد پر پر شدن فرزندان و عزیزان خود هستند. ما آن دنیا را نخواستیم حداقل این دنیایمان را خراب نکنید.
واما نتیجه گیری. اگر پدر خانواده ای نتوانست شکم خانواده ی خود را سیر کند و نتوانست مخارج زندگی اش را تامین کند، و برای تامین خانواده خود دست به هر کاری زد گناه از او نیست.اگر جوانی که شرایط ازدواج را ندارد برای تامین نیازهای خود دست به هر کاری زد مقصر او نیست.اگر مادر و دختری برای سیر کردن شکم خود زیر شکمشان را فروختند مقصر اینها نیستند. و اینگونه است که در این مدینه فاضله و ام القرای جهان اسلام بجز رشد سریع تورم شاهد رشد سریعتر دزدی و فساد و فحشا و هزار و یک خلاف دیگر هستیم. جرمهایی که خیلی از آنها ریشه در اجتماع دارد و مسئول این همه جرم و خلاف مسئولان مملکتی هستند.
شك مي كنم به آدمك
شك مي كنم به خبراي قاصدك
شك مي كنم
حالم بهم مي خوره از فرشته هاي الكي
اين همه از ما بهترون، قديساي دروغكي
شيطونه مي گه همه ي فرشته ها رو لو بدم
چرا بايد وحشت كنم وقتي همه وصلیم به هم
شيطونه مي گه حاكمو پيش همه فلك كنم
به فكر همسايه باشم تا به خودم كمك كنم
نونِ خطيبِ مجلسو دلم مي خواد آجر كنم
وقت موعظه مردمو از خنده روده بر كنم
دلم مي خواد واسه عزا پيرهن قرمز تن كنم
مي خوام شب يلدا رو چله ي تابستون كنم
غريبه دشمنِ تو نيست، رمالِ بي دل دشمنه
وقتي كه شلاق مي زنه اين خودشه كه مي شكنه
اما دوستان عزیز باور کنید هیچکس دوست ندارد زشتی ها را فریاد کند و یا از خوبی ها نگوید؟؟و دلیل این امر هم قطعا ذات اسانی هر کسی است؛ذاتی که همواره خواهان زیبایی است و همواره به دنبال زیبایی می رود، پس بنده هم خارج از این قاعده نیستم و یا ادعای تافته جدا بافته بودن از بقیه را ندارم.
اما همانطور که همه می دانید ما در جامعه ای اگر نگویم عقب مانده، با وضعیت کنونی با آهنگ و ریتم کندی بسوی پیشرفت حرکت می کند.جامعه ای که در آن همه شعار می دهند اما عمل نمی کنند؛ جامعه ای که در آن همه ادعا دارند اما به ادعایشان جامه ی عمل نمی پوشانند. متاسفانه ملتمان پر از ریا و تظاهر شده اند و شاید با همین تظاهر کارشان هم بگیرد ولی در هیچ کشور صنعتی افراد را با ظاهرشان نمی سنجند و عمل هر فرد مهم است؛ ولی ما ایرانیا با این شعارها و تظاهرات و ادعاها بزرگ می شویم و به آنها عادت می کنیم.
دوستان تا وقتی که خود مردم و فرهنگ مردم عوض نشود هیچ چیز دیگری در این مملکت عوض نمی شود، حتی اگر بخواهیم هر ۲۰ سال یکبار نظام عوض کنبم باز هم وضعمان همین است و حتی بدتر هم می شود و تنها راه علاج این بیماری مهلک آگاهی مردم است و اول از همه آگاهی از حقوق شهروندی خود.
بگذارید با چند مثال قضیه را روشنتر بیان کنم و همه چیز رو از مردم بگویم: بنده در سفری که چندی پیش به شیراز داشتم شاهد صحنه های عجیبی بودم. مثلا در تخت جمشید مردمی را می دیدم که کمترین اهمیتی به این بنای عظیم نمی دادند مثلا می توان پدری را که پسرش را روی این بناهای تاریخی نشانده بود اشاره کرد و یا چند جوان مثلا امروزی با کارهای خود برای جلب توجه هر کاری با این بناها می کردند و یا راهنمایی که در زیر آفتاب سوزان مشغول توضیح دادن بود را به سخره می گرفتند، می بینید ما حتی فرهنگ دیدن یک اثر تاریخی را نداریم آنوقت چشمان بهت زده ی خارجیان را می بینی که در برابر چنین اثر تاریخی سر تعظیم فرود آورده اند.
و یا هنگامی که سوار مترو بشوند برای تصاحب صندلی کنار پنجره چنان وحشیانه کودک و پیر را کنار می زنند که هر لحظه آدم منتظر دیدن صحنه ی دلخراشی است. می بینید دوستان این است فرهنگ عامه مردم ایران.
و حتی می توانیم نیمی دیگر از کارها به سردمداران کشور نسبت دهیم. جایی که در آن همه می خواهند دست محرومین و مظلومین را بگیرند اما خبر از حال و روز مردم کشور خود ندارند؛
از کودکان خیابانی گرفته تا زنانی که برای در آوردن چندرغاز تن به هز ذلتی می دهند؛ از جوانان بیکاری که به دلیل مهیا نبودن شرایط ازدواج رو به اعتیاد و هزار جرم دیگری می آورند؛ از تورم ۳۰٪ که کمر هر خانواده ای را می شکند و می تواند بنیان هر خانواده ای را از هم بپاشد و ...؛ تنها در این میان برج های آقایان و آقا زاده هایشان بلندتر می شود تا از بالاتر این ملت مفلوک را نگاه کنند. و اینها ساده ترین مسائلی است که در یک کشور وجود دارد.
همانطور که ملاحظه می کنید برای بیشتر دیدن خوبی ها راه بسیار داریم. آدم با دیدن کودک گلفروش دیگر ذهنش به طرف زیباییها نمی رود.و هدف من هم از نوشتن مطالب انتقادی تنها و تنها آگاه سازی است.قطعا نمی توان جامعه ی ایرانی را در همین چند سطر نقد کرد ولی باز فکر کنم همین سطور هم به گونه ای حق مطلب را ادا کرده باشد.
اما خارج از مطالب بالا ابتدا می خواهم مرگ مورخ و دانشمند فرزانه فریدون آدمیت را تسلیت بگویم. متاسفانه در مملکت ما بجز افراد مذهبی به کسان دیگر بها داده نمی شود و این افراد همواره در تنهایی و غربت خودشان بسر می برند و در همین غربت هم با این جهان وداع می کنند. همین جا یاد فریدون آدمیت عزیز را گرامی می داریم. روحش شاد
اما مطلب دیگری که به نظرم جالب آمد که به آن بپردازم دیباچه ی کتاب پاسخ به تاریخ محمد رضا پهلوی است.امیدوارم دوستان بدون هیچ حب و بغضی مطلب را بخوانند و بنده هم بدون هیچ دفاع یا کوبیدنی این مطلب را نتخاب کردم.
اكنون بيش از يك سال از انتشار آخرين كتابم (تمدن بزرگ، 1356) در تهران ميگذرد. كتابي آكنده از اميد، كه در آن عقايد و آرمانهاي خود را دربارهء آيندهء مردم ايران، ارائه داده بودم. آيندهاي كه آرزو داشتم تا حد امكان، نيكفرجام و سعادتمند و پررونق باشد و زيبندهء كشوري شود كه با تاريخ چند هزار سالهاش، همواره يكي از پايهگذاران اصلي تمدن جهاني بوده است.
دلم ميخواست در آستانهء ورود به هزارهء سوم ميلادي، ايران به صورت كشوري درآيد كاملن مدرن، با ملتي پيشرفته و جامعهاي متحول. مردمانش از سطح آموزشي مترقي برخوردار شوند، اقتصادشان پررونق، و بنيان حاكميتشان بر يك دموكراسي واقعي استوار باشد.
آرزو داشتم نسلهاي آيندهء ملت ايران، بتوانند با سربلندي، جايگاهي را كه در ميان خانوادهء بزرگ بشري شايستهء آنان است، بهدست آورند، و موفق شوند با افتخار به مسئوليتهاي خود، عمل كنند.
اميدوار بودم سايههاي قرون وسطايي كه نيم قرن پيش ايران از سر خود دور كرده بود، براي هميشه از كشور دور شوند، و نوري بر ايران بتابد كه از تمدن و فرهنگ ايراني نشات گرفته باشد.
در تمان مدت سلطنتم، همواره براي دستيابي به همين آرزو زيستهام؛ و بايد بگويم كه اين آرزو در اواخر سلطنتم ميرفت تا جامهء عمل به خود بپوشد.
در راه نيل به اين اهداف، من تلاش فراواني كردم و با موانع و مشكلات متعدد، به مبارزه برخاستم. ناگزير بودم با انواع توطئهگريها و تحريكات - چه در داخل و يا خارج كشور - مقابله كنم. با شركتهاي چند مليتي قدرتمند، در حالي ستيز ميكردم كه بسياري از مشاورانم، مرا از اين كار باز ميداشتند. البته ممكن است طي اين مدت، اشتباهاتي مرتكب شده باشم، اما اطمينان دارم كه مبارزات من، هرگز در زمرهء خطاهايم نبوده است.
در اين كتاب، قصد دارم نشان بدهم كه چرا در راه رسيدن به اهدافم، پافشاري ميكردم؛ و چرا ميخواستم جامعهاي بر اساس عدالت اجتماعي، و نه مبارزهء طبقاتي، بنا كنم؛ جامعهاي كه همه در آن يكپارچه و وابسته به يكديگر ميباشند؛ و گفتني است كه چون با همهء كشورهاي جهان - چه دنياي غرب، چه كشورهاي بلوك شرق و چه جهان سوم - حسن تفاهم داشتم، اين امكان برايم فراهم آمد كه بتوانم در محيطي آكنده از صلح و صفا، كوشش خود را براي رساندن ايران به «تمدن بزرگ» دنبال كنم.
و در نهايت، وظيفهء خود ميدانستم كه نشان دهم، چگونه يك ملت ميتواند رو به سراشيبي زوال برود؛ و چگونه آنچه به لطف پروردگار و با همت و سختكوشي ملتي فراهم آمده بود، نابود شد و از بين رفت؛ تا شاهدي در مقابل تاريخ باشد.
و براستی پاسخ ما چیست؟
در ماههای آخر سال 86 چند موضوع بود که مجال پرداختن به آنها پیدا نشد و قصد دارم در این پست به صورت اجمالی به آنها بپردازم. البته قبل از پرداختن به این موضوعها نظرتون را به جدیدترین نظرسنجی در رابطه با کشورها عرض میکنم.
ایران و اسرائیل 'دارای منفی ترین وجهه جهانی'
یک نظر سنجی انجام شده توسط بی بی سی نشان می دهد که ایران و اسرائیل به ترتیب دارای بدترین وجهه در جهان هستند اما نظر جهانیان نسبت به آمریکا بهبود یافته است.
نتایج این نظرسنجی، که به طور سالیانه انجام می شود، حاصل محاسبه با بیش از هفده هزار نفر در سی و چهار کشور جهان در طول سه ماه منتهی به ژانویه سال 2008 است و نظر مثبت و منفی پرسش شوندگان در مورد کشورهای مختلف را منعکس می کند.
در نظر سنجی سال جاری، 54 درصد از پرسش شوندگان اظهار داشتند که ایران دارای تاثیری منفی در جهان است و 20 درصد از آنان تاثیر این کشور را مثبت ارزیابی کردند و بقیه در این مورد نظری ابراز نداشتند. سال گذشته نیز همین نسبت از پرسش شوندگان عقیده داشتند که جمهوری اسلامی تاثیری منفی بر اوضاع جهان دارد.
از بهترین تا بدترین
آلمان
ژاپن
اتحادیه اروپا
فرانسه
بریتانیا
برزیل
چین
هند
روسیه
آمریکا
کره شمالی
پاکستان
اسرائیل
ایران
بحث شیرین انتخابات
همینطور که شاهد بودیم انتخابات برگزار شد اما این انتخابات خیلی جالب بود. جالب از این لحاظ که اولا هر فرد شرکت کننده رأیش 3،4 تا رای حساب شد و مردگان عزیز و از دنیا رفته گان هم توانستند در این انتخابات شرکت کنند تا با شرکت این همه میت و کارهای خارق العاده باز هم سران مملکتی حضور مردم را 65 % گفتند(جل الخالق، یک دفعه ای می کردن 170% که اسلام هم ضربه نخوره) و آنهایی هم که رأی دادند همه جوره به حساب نیامدند.
اما آمارها همه چیز دیگری نشان می داد.طبق آمار رسمی وزارت کشور(توجه کنید آمار رو باز هم خودشون داده اند پس باز هم در صحتش شک است) 43 میلیون و 800 هزار نفر صلاحیت شرکت در انتخابات را داشتند که به عبارتی می شود 44 میلیون نفر. و از این 44 میلیون نفر تنها 16 میلیون نفر شرکت کردند که حتی به نصف تعداد کل نمی رسد. حتی اگر کسانی را که از روی اجبار رای دادند را حساب کنیم این تعداد کمتر هم می شود که ما می گوییم بیخیال.
اما جالبتر اینجاست که باید ریاضیات هم به سران مملکتی یاد داد چرا که با این آمار چیزی حدود 36% شرکت کرده اند که این هم با سخاوت ما می شود 40%. پس ملاحظه می کنیم 40% کجا و 65% آقایان کجا.و با این تفاسیر بالغ بر نیمی از افراد بالای 18 سال در انتخابات شرکت نکرده اند و به نوعی مخالفت خود را نشان داده اند.
انتخابات حتی از اولش هم جالب بود. جاییکه دلیل رد صلاحیت شدگان را بد حجابی همسر، تیغ زدن صورت و کلی بهانه ی بنی اسراییلی دیگر. اما آخر کار شمارش آرا هم جالبترین قضیه ی کار بود. جاییکه آرا کسانی مانند حداد عادل و غفوری فرد و کسان دیگر 2 تا 3 برابر می شود. مملکت گل و بلبل است دیگر.
فقط با این مجلس خدا به دادمان برسد.
سردار زارعی عزیز
سردار زارعی را که یادتان است. همان معاون کل نیروی انتظامی تهران بزرگ را که با 6 زن در خانه ی فساد در حال [...] دستگیر کردند.همان که همش در رسانه ملی بود و به جوانان محترم اندرز اخلاقی می داد. همان که پشتیبان طرح امنیت مثلا اجتماعی بود. این بنده خدا به غیر از اینکه زنها را لخت کرده و با آنها نماز جماعت می خوانده و بعدش هم [...] داشته بغیر از این جرمش مبالغ میلیاردی هم اختلاس و رشوه داشته است. اما بعد از این جالب است. این آقا رو بعد از دستگیری با کلی مزایا بازنشسته می کنند و با یک وثیقه چند میلیونی آزادش می کنند. اما جرمهایی که برای ایشان ذکر شده جالب است:سوءاستفاده از موقعیت شغلی و خیانت در امانت. پس رابطه ی نامشروعی که می گویید و یا دزدی و فساد اخلاقی و اقتصادی کجا رفت؟ شاید هم زنها امانت بوده اند و این بنده خدا هم یک لحظه شیطان گولش زده (نازی،طفلک). پس آن همه جوانانی را که بدون هیچ جرمی و تنها به جرم قدم زدن با عشق خود دستگیر می کنید چه می شود.
بهر حال امثال این آقایان که بسیار هستند را جناب حافظ خیلی وقت پیش شناخته و فرموده:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند.
مملکت گل و بلبل است دیگر.
پهلوان پنبه
شاید این موضوع چندان اهمیت نداشته باشد ولی حیفم آمد از آن بگذرم. جهان پهلوان رضازاده قهرمان جهان را که می شناسید. نمی دانم این عناوین را چه کسانی و رو چه حسابی به افراد می دهند. این پهلوان ما با شرکت در یک آگهی تلویزیونی به مضحکترین شکل ممکن در آمده است. مثل هنگام مدال گرفتن که عکس 100 نفر رو بلند می کند. حالا شما حساب کنید یک پهلوان دیگر مثل تختی چنین کارهایی کند؛ اصلا در ذهن آدم نمی گنجد و شخصیتی که انسان برای این ورزشکاران و ورزششون قائل است که هیچ صحبت انحرافی درباره شون باقی نمی گذارد.
آقای حسین رضازاده مدالهایت ارزونی خودت و زودتر خودت را از کار برکنار کن و نام پهلوان را هم کثیف نکن. . مملکت گل و بلبل است دیگر ...
درود به همه ی دوستان عزیز. دوستانی که در این یک سالی که گذشت همراهمان بودند. این آخرین پستم در سال ۱۳۸۶ است و سعیم بر این بوده که در این پست جنبه ی رسمی گذشته را فراموش کرده و کمی خودمونی تر صحبت کنیم.
سالها از پی هم می گذرند و بر عمر ما می افزایند. دعایی که هر سال همه ما برای یکدیگر آرزو می کنیم این است که سال خوبی داشته باشیم،اما در واقع اینگونه نیست و حرف ما تنها در حد شعارباقی می ماند و هر سال وضعمان بدتر از سال پیش می شود و براستی که چرا اینگونه میشود؟...
بگذریم قرار بر این شد که در این پست آخرین دیگر تلخی ها را ننویسم ولی چه کنم انقدر تلخی زیاد است که دیگر شیرینی یادمان رفته است.
بهر حال با آرزوی موفقیت برای همه ی دوستان عزیز در سال جدید، امیدوارم که همه سال ۱۳۸۷،سال شیر و خورشید را گرامی بدارند.
پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت
زمان بر مغز و پوست کهنگی می تازد امروز
چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز زمین
ای دوست
بنگر،بنگر
زمین هم پوست می اندازد امروز
زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
به شادباش شمیم بارش نم نم
به فال نیک که بیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه ی امروز
به داغ دل فراموشی دهیم با هم
بزن ای طبل باران، برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل به گوش خاک محزون
بیایید سفره ی عید، بچینید قاصدکها
هزاران سیب تازه به جای سوگ و سرما
تماشا کن در آیینه ی نوروز
نمی بینی غبار قصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحایی چنین بخشنده و دلسوز
سلام ای سایه ی سالار سرو ناز
سرود سار و سِحر سور عشق ورزید
سپیده سیل سوسن در سحرگاهان
سمند و ساعت سرشار سرسبزی
1ـــ موج استعفاها و برکناری ها
تنها چند روزی از نمره دهی معاون اجرایی به عملکرد سال نخست دولت می گذشت که او معدل کابینه را 20 اعلام کرد و نه حتی نوزده و نیم، اما درست چند روز بعد یکی از دارندگان 20 از ادامه همرای باز ماند. دومی به سرعت به اولی ملحق شد و سومی نیز به انحلال سازمان مدیریت انجامید.
وزیری هامانه نیز در تابستان گرم سالی که گذشت دلسرد از ترک کابینه در روز تودیع و معارفه وزیر جدید گفت: من استعفا نداده ام، توسط شخص آقای رییس جمهور برکنار شده ام. علیرضا طهماسبی نیز نیز در همان مرداد ماه که از برنامه های دراز مدتش می گفت از وزارت صنایع و معادن برکنار شد. و در شهریور همین تابستان استعفای ابراهیم شیبانی رییس بانک مرکزی توسط احمدی نژاد پذیرفته شد.
ماه مهر خبر استعفای دیگری آمد که موجش گسترده تر از استعفاهای پیشین بود. استعفانامه علی لاری