رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست کمال دار را برای من کمال پرست |
اینبار همه آمدیم؛صادقانه هم آمدیم. صادقانه هم رای دادیم.آمدیم تا شاید بتوان از کوچکترین روزنه ها تغییری حاصل کرد.آمدیم تا وضعمان از این بدتر نشود. آمدیم وکسی چیزی را تحریم نکرد و همه یکصدا برای تغییر وضع موجود آمدند. آمدیم و برای رسیدن به آرمانهای خود هزینه کردیم و مبارزه .
اما گویی جایی برای اصلاح نیست. انگار ماکیاولیسم در اندیشه های سیاستمداران ما بدجوری رخنه کرده است که با تقلب و تزویر و دروغ و زور و هر وسیله ی نامشروع دیگری به هدف خود که همان قدرت باشد برسند. هنوز هیچ کس از شوک نتایج به دست آمده بیدار نشده است و همه غرق این پندارند که چه کسی از اولین حق طبیعی مردم که همان رایشان است حمایت و صیانت می کند. و امروز مشاهده کردیم که برای رسیدن به دموکراسی و یا حتی مردم سالاری راهی بس دراز پیش رو داریم و برای هموار کردن این راه باید ساختارها را درست کرد. مردم سالاری را هنگامی دیدیم که مردمی که برای گرفتن جواب خود به وزارت کشور رفته بودند حق خود را با اشک آور و باتوم و مشت و لگد گرفتند.
حضور مردم در انتخابات این دوره و تقلبات گسترده در باعث نوعی سرخوردگی در مردم بشود. مردمی که امروز احساس فریب خوردگی دارند و با چشمان خود شاهد برتری متقلبان و دروغگویان هستند. وای به حال کشوری که دولت آن کار خود را چه از زمان مبارزات انتخاباتی با دروغ و ریا شروع کند و چه بعد از رای گیری مردم همان کشور را با باتوم و زور قلع و قمع کند.
اما امروز وظیفه ی دیگر نامزدها این است که به احترام این حضور مردمی که حتی برای گرفتن حق خود جانانه ایستاده اند آنها نیز خاموش ننشینند و زیر بار این همه تقلب نروند. اینجا فرق بین شعار و عمل مشخص می شود و آنهایی که وعده ی حقوق شهروندی می دادند اینجا باید خود را نشان بدهند. امروز دیگر وظیفه ی دیگر نامزدهاست تا از حق این مردم بی دفاع، دفاع کنند چرا که این مردم امروز به پشتوانه ی این آقایان منتظر احقاق حق خود هستند.
آقای میرحسین موسوی که در برنامه ی مناظرات انتخاباتی خود را فردی انقلابی خواندی که آمده ای در برابر وضع موجود بایستی امروز همان لحظه است و مطمئنا هیچ کس خاموشی شما را برنمی تابد. آقای محمد خاتمی و کروبی و دیگران که داعیه ی مردم سالاری و حقوق شهروندی و تغییر وضع موجود را دارید دیگر حق خوری و تقلب و اجحاف در حق مردم از این روشن تر و واضح تر نمی شود. امروز چشمان غضبناک و اشک آلود این مردم به شماست.
تاج و تخت شاه دیروز، در قلعه شون نمیشه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاجو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت
همه چیز جهان سومی ها عجیب غریب هست. از انتخاباتشون بگیرید تا باقی کارهاشون. مردم باید توی 20 روز کاندید مورد نظر خودشون رو بشناسند و به اون رای بدهند که عملا کاری غیر ممکن است و در این مدت تنها فرصت برای تخریب می ماند حال اینکه در کشوری چون آمریکا شاهد هستیم مردم از یکسال قبل فرد کاندید شده را می شناسند و با برنامه ها و مانیفست او کاملا آشنا هستند؛ و این در حال است که ما می خواهیم به آنها درس مملکت داری بدهیم!!!
اما نمیدونم یک دفعه چی شد که خودم رو مثل خیلیای دیگه وارد این انجمنهای سیاسی و مدنی دیدم.نمیدونم چطوری شد انقدر درگیر مسائل انتخاباتی شدم و فعالانه برای کاندید مورد نظرم تلاش میکنم. شاید این بار دیگه بخاطر وضعیت کشورم باید پا روی خیلی از قهرها و آشتی ها بگذارم. قطعا دیگه نمی خوام وضع مردم و کشورم رو بدتر از این ببینم و توی این 4سال هر چی که کشیدیم کافی باشه. اصلا نباید با وضع حاکم انتظارات را بالا برد و باید تلاش کرد تا وضع از اینی که هست بدتر بشود؛ مهمتر از همه اینکه دیگه نباید کنار کشید و تحریم کرد و جدای از همه قهر و آشتی ها باید آمد و جلوی عوام فریبی ها را گرفت. بخاطر همین هست که برای فعالیتهای سیاسی چون دوم خرداد سنگ تموم می گذاریم.
خیلی از مردم مثل من خوب رو که ندیدند اما حداقل دیگر نگذارند تا بدترین سرکار بیاید و هر چه خواست بکند. چرا باید میلیاردها دلار پول نفتمون مفقود بشود؟؟چرا گرانی و تورم باعث بشود مردممون به فساد کشیده بشوند؟؟ چرا تحجر و خرافات رو انقدر در جامعه رواج داد؟؟ هزینه های وزرای دکتر!!! و میلیاردی و روابط باجناقی و فامیلی را چه کسی می دهد؟؟و یا هزینه ی ماجراجویی های بین المللی و روابط پرتنشمون با دیگر کشورها و تحریم های صورت گرفته که می دهد که در صورت این انزوا باید به کومور و سومالی و نیکاراگوئه روی بیاوریم؟؟ هزینه ی ندادن اشتغال و معضل بیکاری و رواج گداپروری و دادن سیب زمینی بر عهده ی کیست؟؟ رواج سانسور و خفقان و زندانی کردنها و... مسائل و مشکلات بسیار است و از یکجا باید جلوی بدتر ایستاد و این همان لحظه ای است که با تمام قوا و نیرو حمایت خودمان را از میرحسین موسوی اعلام می کنیم. فقط قهر نکنیم که بابت این قهر کردنهامون تا بحال زیاد هزینه دادیم.
ای سیب سبز از بهشت قاصد نور از سحر
از دور به تو خیره ایم از دور با چشمان تر
از بین مه و خلا با آهنگ تند نبض
بیقرار بوی نو بی تاب یک سیب سبز
ببین هزاران و یک روبان سبز زنجیرند
تا پر غرور بر قله در آغوشت بگیرند
ای سیب سبز از بهشت ای قاصد بوی مشک
از دور می خوانیمت از دور با لبهای خود
قرار شد تا بعدازظهر 8 فروردین راهی استادیوم آزادی بشیم و تیم ملی رو برای بازی مقابل عربستان تشویق کنیم.خود من و کسانی که همراه من بودند علاقه ی چندانی به تیم ملی نداشتیم اما برای رویارویی با عربها و شکست دادن آنها همه یکصدا شده بودیم. از یک ساعت قبل بازی وارد ورزشگاه تقریبا پر آزادی شدیم و قرارمون هم این بود که برای تشویق تیم ملی سنگ تموم بگذاریم که واقعا هم مردم کم نگذاشتند. زمان شروع بازی رسید و مردم جانانه تیم ملی رو تشویق می کردند. نیمه اول هر چند با بازی کسل کننده دو تیم تموم شد اما مردم همچنان پرشور تیم ملی رو تشویق می کردند؛ تا اینکه ایران به گل رسید و هیجانات و تشویقها به اوج خودش رسید و همه خوشحال از این پیروزی بدست آمده بودند. و تا زمان پیروزی ایران اسکوبورد ورزشگاه مداوم حضور احمدی نژاد را تبریک می گفت و چهره اش را نشان می داد تا اینکه عربها در دو حمله به گل رسیدند. ورزشگاه غرق در سکوت شد؛خبری از تشویق دیگر نبود و دیگر کسی حضور احمدی نژاد را تبریک نمی گفت. ناگهان تنها چیزهایی که در آسمان دیده میشد بطری و آشغال میوه تماشاگران بود که به سمت بازیکنان تیم ملی نشانه می رفت؛ آتش زدن هر چه دم دست ملت بود دود غلیظی را راه انداخته بود و یکصد هزار نفر یکصدا خواهان برکناری مربی و کادرفنی تیم ملی شده بودند و شاکی از پاقدم رییس جمهور مردمی بودند که هر جا می رود با خود طعم تلخ شکست را به همراه می آورد.
در حال خروج عده ای پرچم های خود را به زیر پا انداختند و دیگر خبری از آن همه عرق ملی نبود. در بیرون ورزشگاه ماشین های رهگذر با دیدن پرچم ها در دستان مردم آنها را به تمسخر می گرفتند و خواهان دور انداختن پرچم بودند. غرور خورد شده را می شد در چهره ی تک تک مردم دید و مردمی که طعم شکست را در خانه جلوی اعراب به بدترین شکل چشیده بودند.
اما در راه با اینکه ناراحت بودم اما برای این باخت در ته دل خوشحال بودم؛و مانند بسیار کسان دیگر امید آن دارم تا دایی مغرور و این کادر فنی و رییس فدراسیون و این تشکیلات زودتر از فوتبال ایران محو بشوند. تا زودتر سایه ی افراد سیاسی بدون اطلاع از ورزش از سایه ی فوتبال ما کم بشود و افراد بی اطلاع عضو هیئت مدیره تیم هایی چون استقلال و پرسپولیس نشوند. خوشحال بودیم چون دیگر فوتبال ابزاری برای کارهای سیاسی نشود و ناراحت بودم چرا که با غرور این مردم بازی شده و بزرگترین دلخوشی شان به یک کابوس بزرگ برایشان تبدیل شده است؛ و قطعا همه ی این مافیاها و پدرخوانده های ورزش و فوتبال ایران بدانند که بدون حمایت و حضور مردم اینها هیچ چیزی نیستند و نخواهند بود...
«نیایش آغاز سال»
تو را ای اهورامزدا می پرستم،
که قانون «یاشا» را بنیاد نهادی،آبها و گیاهان و روشنایی آفریدی کل جهان و همه ی داده ها را نیک آفریدی.
می ستاییم روان یلان و پهلوانان و مردان و زنان نیک اندیش که با وجدان نیک در برابر بدی ها بر
می خیزند.
می ستاییم مردان و زنان نیک اندیش و جاودانه را که همواره با منش پاک زندگی می کنند و سود
می رسانند.
همان شود که آرزو داریم، بشود از اشوان باشیم،همازور بیم،همازور کرفه کافران بیم، دور از وناه و
وناه کاران بیم.
هم کرفه بسته کشتیان و نیکان و وهان هفت کشور زمین بیم.
دیر زیویم، درست زیویم، شاد زیویم، تا زیویم به کامه زیویم.
گیتی مان باد به کامه تن، مینومان باد به کامه روان، همازور بیم، همازور هما اشوبیم. اشم و هو...
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نیمه باز
خوش بحال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
نرم نرمک می رسد اینک بهار
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام
باده ی رنگین نمی نوشی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
نرم نرمک می رسد اینک بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
اکنون جوانان این سرزمین به سادگی همه ی وجودشان را فراموش و دل به فرهنگ بیگانه بسته اند. در تقویمشان جشن های سده، مهرگان و تیرگان و ...خط خورده است و در ذهنشان هیچ جایگاهی ندارد اما در برگی از همان تقویم، دور 14 فوریه را با رنگی قرمز قلبی کوچک به نشانه روز عشق کشیده اند تا آن را از بین نبرند. فرهنگ ایران زمین این روزها برای بسیاری از جوانان بیگانه است اما همه ی آنها به خوبی، فلسفه والنتاین را می دانند. بسیاری از آنها بر این باورند که برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی نشانه تمدن و پیشرفت آنهاست و صد افسوس که این باور که فرهنگ ایرانی پربارتر و غنی تر از هر فرهنگ دیگری است، بیگانه اند. هر سال با نزدیک شدن به این روزبا پیامک ها و نامه های اینترنتی باید به آنها یادآوری کرد که در ایران باستان بیست سده پیش از میلاد هنگامی که شاید هنوز میان رومیان مفهوم مهر و دوستی را نمی دانستند و کشیش رومی والنتیوس «والنتاین» چشم به جهان نگشوده بود، ایرانیان روزی به نام مهر و دوستی داشتند. در فرهنگ ایران باستان، مهر یا میترا به معنی فروغ خورشید و مهر و دوستی است.
مهر نگهبان پیمان و هشدار دهنده به پیمان شکنان است. ایرانیان روز شانزدهم مهرماه در روز مهر از ماه مهر جشنی بر پا می کردند که در آن زمان همپایه نوروز یکی از کهن ترین و بزرگترین جشن های ملی مردم ایران بوده است که در سال شماری نوین روز دهم مهرماه است، روز عشق و ابراز مهر و دوستی به همه ی کسانی که دوستشان داریم. چگونه می شود باور کرد که با داشتن روز مهر از ماه مهر که عشق از آن بر می خیزد و فلسفه و دیدگاهش به هیچ روی قابل قیاس به فلسفه والنتاین نیست دست بر دامن فرهنگ بیگانه ی باختر زمین ببریم.
بی گمان روزی فرا خواهد رسید که دیگر نیازی به یادآوری نباشد و همچون همیشه در ذهن هر ایرانی این روز به نام عشق و دوستی نهادینه شود!!؟؟
"سهم هر کس از زندگی به اندازه فهم اوست،سرنوشت هر ملتی در قبال فهم و فکر مردمش است."
از در دانشگاه بیرون میای و سواری ون پارک شده در ایستگاه تاکسی میشی.غرق در افکار خوت هستی که صدای دخترای پشت سرت تو رو از فکر بیرون میاره.ماشین شروع به حرکت می کنه.در اولین میدان سر راه ماموران نیروی انتظامی بیخود و بی جهت جلوی چندتا جوان را گرفته اند اما دختران به این موضوع توجهی نمی کنندو حرفهایشان درباره ی بهم زدن رابطشون با دوست پسرشون و پیدا کردن دوست پسرجدید ادامه داره که من را نیز از فکر کردن درباره ی چرایی گیر دادن ماموران به جوانان باز می دارد.
ماشین به راه خود ادامه می دهد که سر اولین چهارراه کودکان کوچک گلفروش برای فروختن یک شاخه گل به سمت ماشین ها یورش می برند.دخترهای پشت سری درباره ی پارتی هفته ی پیش و خواباندن کل دیگر دخترها صحبت می کنند.
ماشین حرکت می کند و سر خیابان زنی با اولین بوق سوار ماشین مدل بالای مردی می شود و می رود اما دخترهای عقبی در رابطه با اینکه چکار کنیم تا پسرها منتشان را بکشند صحبت می کنند.
ماشین می رود و دخترها صحبت می کنند و با صحبتهایشان من را متحیر می کنند. راننده رادیو را روشن می کند و مجری از وضعیت بد اقتصادی می گوید و دخترها درباره ی تعداد دوست پسرهایشان صحبت می کنند.
ماشین می رود و چیزی تا پایان مسیر نمانده اما حرفهای دخترها تمامی ندارد.
ماشین می ایستد و مسافران پیاده می شوند؛دختران صدایشان در میان همهمه ی دیگران گم میشود، دختر کوچولوی فال فروش در میان جمعیت انبوه محو می شود،گشت ارشادی ها را هم در شلوغی نمی توانی ببینی. دوباره در خلوت خودت به فکر فرو می روی؛اما این بار بسیار فکرت مغشوش و درهم است.
راننده ماشین خود را روشن می کند؛ماشین حرکت می کند،نگاهی به مسافران می اندازی،سه دختر در عقب ون در حال صحبت هستند...
چند وقت پیش یکی از هفته نامه های پرتیتراژ کشور به دستم رسید که مطالبی که در آن بود واقعا برایم جالب بود؛ مجله ای که ادعای زرد و سبز و خاکستری بودن نمی کند و ادعایش دادن اطلاعات مفید به خواننده است.البته چند شماره دیگر از مجله را هم دیده بودم و دیگر با سبک کاری نویسنده های مجله آشنا هستم و طوری می نویسند که توجه مقامات بالا را جلب کنند و حالا فقط می خواهم قسمتهایی از مطالب مجله را در اختیارتان بگذارم تا شماها هم متوجه سبک نویسنده ها!! و مجله بشوید. این مطالب چند هفته بعد از دهه ی اول محرم چاپ شده است.
"علی پروین: هر سال محرم برنامه دارد.او که در منزل شخصی خودش حسینیه دارد و تمام مدت خود سلطان بر تمام اوضاع نظارت دارد.علی پروین در طول مدت عزاداری علاوه خدمت به مهمانان برای مردم نیازمند پول جمع آوری می کند.« یک مسجدی هست تو امامزاده معصوم. من سالی 3بار اونجا میرم یه هیاتی هم تو بازار هست که یک بار هم اونجا میرم ولی بقیشو تو حسینیه خودم پذیرای عزادارا هستم.»
فرهاد کاظمی:یک هیئت در جوادیه دارد که برای خودش شعار دارد.2 شب را نذری داد. پروین یکی از شب ها به هیئت آمده و می گوید:«ماشااﷲ آقا فرهاد فکر نمی کردم هیئت ات این همه بزرگ باشد.»
روابط عمومی خوب کاظمی باعث شده تا علی دایی و پژمان بازغی دیگران به هیئتش بروند.کاظمی همیشه در عقد و قرارداد با تیم هایی که او را می خواهند شرطی دارد که یکی از آنها مربوط به ماه محرم می شود.
امیر قلعه نویی: به نازی آباد می رود و در هیات سابقش شرکت می کند اما او هم راه سلطان را پیش گرفته و در خانه اش حسینیه ای به پا کرده و آدم های دانه درشتی هم در هیاتش شرکت می کنند.
علی دایی: عادت دارد به برود هیئت اردبیلی های مرکز. اما امسال به اردبیل رفت و ده هزار پرس غذا داد.
افشین پیروانی:به شیراز رفت و در هیئت برادرش یک گوسفند کشت و شب عاشورا هم غذا داد.
کریم باقری: رفت سمت بازار،هیئت تبریزی های مقیم تهران.5 گوسفند نذر داشت که همه را به کهریزک داد.
نیکبخت واحدی:تاسوعا گوسفند کشت و جزو کسانی است که خرج هیئت چهارراه گلوبندک را می دهد.
مجتبی جباری:رفا هیئت قدیمی پدرش سرپل عباسی؛ظهر عاشورا یک گوسفند کشت.
وحید طالب لو:رفت کرج و ظهر عاشورا یک گوسفند کشت.
مهدی واعظی:در هیئت مشهدی های مقیم مرکز روز تاسوعا یک گوسفند کشت و ظهر عاشورا خرج داد.
علی انصاریان:به محله عارف رفت؛ به هیئت سلطان هم رفت!!
فیروز کریمی: به پرورشگاهی در کرج 3گوسفند داد.
احمد رضا عابدزاده:در هیاتی کنار هیئت مدیره پرسپولیس است."
من اصلا کاری به افراد نامبرده ندارم فقط به این مطالب که 4 صفحه به آن اختصاص داده شده دقت کنید. واقعا این مطالب مجله برای شما چه چیزی داشت؟؟تازه عکسهای مربوطه هم دیدن داشت!!در ضمن هنوز حضور تعدادی از این اشخاص در پارتی ها در ذهنمان هست.و یا مداح و قاری بودن کسی مثل میناوند در قدیم و مقایسه اس با امروز شما چه قضاوتی می کنید؟؟پس ملاک خوب و بد بودن افراد را در کشتن یک گوسفند ندانیم.مردم خیلی دوست دارند در این ده روز خوب باشند اما در 355 روز بقیه سال همه کار بکنند:دروغ بگویند،دزدی کنند،سر هم کلاه بگذارند،غیبت کنند و ...
اما آخر فراموش نکنیم که بدلیل دولتی بودن ورزشمان، پولی که به ورزشکاران داده می شود از جیب این ملت می رودو تا این ملت و مردم نباشند سلطان و ژنرالی نخواهد بود پس کشتن یک گوسفند و دادن یک وعده غذا را بوق و کرنا نکنیم.
آقای رییس جمهور ممکن است درباره ی وضعیت بیکاری و تورم و گرانی ها بگویید؟
مشکل غزه امروز مشکل عصر حاضر است. اسراییل باید نابود بشود.!!
آقای وزیر مسکن می تونید درباره ی وضعیت نابسامان خانه در ایران بگویید؟
ما باید هرچه سریعتر شروع به ساخت خانه در غزه بکنیم همانطور که در ونزوئلا و بولیوی و لبنان خانه های شیکی ساختیم!!
آقای وزیر بازرگانی لطفا درباره ی نایاب شدن برخی کالاها و گران شدن آنها بگویید؟
ما در حال فرستادن کشتی های زیادی با محموله های فراوان به غزه هستیم تا هر چه سریعتر بهترین مواد خوراکی رو بهشون برسونیم!!
آقای وزیر بهداشت می تونید در مورد سرانه پزشکی در کشور و وضعیت بیمارستانهامون توضیحاتی رو بفرمایید؟
ما در صدد هستیم تا بهترین پزشکهامون با بهترین تجهیزات به غزه بفرستیم!!
آقای وزیر ترابری درباره ی وضعیت نابسامان جاده ها و کشته شدن مردم در این جاده ها می فرمایید؟
من هنوز موندم که چرا جلوی کشتی ما که توش پر از خوراکی بود رو گرفتند!!اسراییل قوانین ترابری رو هم نقض می کنند!!
یک شهروند بیچاره ی ایرانی:
شما چه درخواستی از مسوولان دارید؟
من فقط درخواست آب دارم!!
مطمئن باشید بعد از غزه و جنگ هم مسئله و بحرانی هست که در پشتش خود را قایم کنند، مردم را فراموش کنند و بحرانی تازه بیافرینند. بدون بحران و مشکل سیاستهایشان به پیش نمی رود و این هم از تبعات اجرای سیاستهای روسها است.تاریخ را بخوانید و ببینید در این سالها کی ایرانیان طعم ثبات و آرامش را چشیده اند.
مانده ام پس کی می خواهند یاد مردم مظلوم ایران بیفتند و بهشان کمک کنند.
در این موارد حرف زیاد هست و زیاده گویی بی فایده؛اما قطعا حقیقت آن چیزی نیست که به مردم نشان می دهند.

به این دیالوگها توجه کنید:
مسافر:مستقیم؟
راننده: بفرما بالا عزیزم.
مسافر:عزیز خسته نباشی دست گلت درد نکنه.
راننده:انجام وظیفه اس قربان، من خاک پای شما هستم.
مسافر:نفرمایید من جفت بچه هام نوکر و کلفت شما هستن.
راننده:آقا ما رو شرمنده می کنید بزرگی و آقایی از خودتونه.من و هفت تا جد پشتمم کوچیکه شما هستیم.
مسافر:ایشالا هر چی درد و بلا داری درجا بخوره تو سر فک و فامیلای من.
[خلاصه سرتون رو درد نیارم..نعارفات و تظاهرات راننده و مسافر تا مقصد مرد مسافر ادامه داشت که مسافر قصد پیاده شدن و دادن کرایه را دارد:]
مسافر:بفرما عزیزدلم دست گلت درد نکنه.
راننده: خواهش می کنم،به جون داداش راه نداره کرایه ازت بگیرم.امروز مهمونی منی.
[بلاخره بعد از رد و بدل شدن کلی تعارف راننده کرایه را با ولع خاصی می گیرد که:
راننده:آقا این پولت گوشه نداره.عوضش کن.
مسافر:میگی چیکار کنم منم از خودتون گرفتم
راننده:بیخود کردی از ما گرفتی پولای ما همه سالمه.
مسافر:چرا چرند میگی از همین راننده ی قبل از تو گرفتم.تازه پول چشه عمرا عوضش کنم.پول به این خوبی.
راننده:تو گه میخوری عوضش نکنی از حلقومت می کشم بیرون.
مسافر:حالا می بینیم. من مادرتو[...] اگه دست به من بزنی.
راننده:به من فحش میدی مردتیکه ی [...].
[و در آخر درگیری سختی بین راننده و مسافر رخ می دهد]
نمی دانم چرا تظاهر و تعارفات بیخود و الکی اینطوری با فرهنگمون آمیخته شده؟نمی فهمم مردم چرا انقدر متظاهر شدن و می خواهند با تعارفات الکی کار خودشان را جلو ببرند؟
کسی از طبقه ی هشتم خونه اش پرچم یا عباس آویزان می کند و در دزدی و دروغ لنگه ندارد.کسی پشت ماشینش رو پر یا حسین می کنه اونوقت با همون ماشین چه مزاحمتهایی که ایجاد نمی کند.طرف تا زیر پاش ریش میذاره و مداوم دم از دین می زنه اما می بینی هیز تر و پاچه دریده تر از او وجود ندارد.
واقعا تا همین 30 سال پیش مردممون انقدر دروغگو و متظاهر بودن؟ انقدر مردم دین و مذهب رو بازیچه ی کارای خود می کردند؟من از هر که پرسیده ام جواب منفی داده است.بهر حال این هم هرچه باشد از دستآوردهای این نظام مقدس است که همه را گدا و دروغگو و دزد و ظاهربین بار آورده است..
نمی دانم چرا وقتی کمی گذشت و مردی و جوانمردی نداریم چرا می خواهیم ادایش را در بیاوریم؟؟چرا انقدر تظاهر به کارایی که نمی تونیم انجام بدیم،می کنیم؟چرا وقتی نمی تونیم عاشق کسی باشیم ادای عاشق هارو در میاریم؟؟چرا وقتی تو رفاقت و معرفت کم میاریم می خوایم نقش بازی کنیم؟؟واقعا چرا انقدر دروغگو شده ایم؟؟انگار دروغ و تظاهر و ریا عبادت جماعت کثیری شده است و چه کسی است که از این همه دروغ و تظاهر و ریا حالش بد نشود؟؟
به نظر من مسخره ترین جمله ای که تا بحال گفته شده است همین جمله ی "ترک عادت موج مرض است."چرا که ترک خیلی از عادتها موجب سعادت هم می شود و عادت کردن به بعضی از عادتها باعث بدبختی می شود.عادتهای که خودمان می دانیم بلای جان و مالمان است اما باز هم سعی می کنیم به آنها عادت کنیم و خودمان را به آنها سازگار کنیم و وفق دهیم که این عادت کردن و این شعار بالا نشان از فکر عقب مانده ی ما دارد. پس حالا اگر می خواهید بهتر متوجه منظورم بشوید، این دو جریان از مردم عادت دوستمون رو بخونید.
جریان اول
شبی در تاکسی در حال برگشت به خانه بودم که در راه از کنار جاده ای که در حال درست شدن بود گذر کردیم و طبق عادت دیرینه ی مردممون همه ی مسافران در تاکسی لب به شکایت و شکوه از نظام و روزگار و کل عالم هستی کردند تا بحث به جاده ی مذکور رسید و هرکی هر چه از دهنش در می آمد نثار شهردار و پیمانکار و کارگر کردند و از دزدی های ممکن در این جور موارد می گفتند که ناگهان راننده این جمله ی قصار را گفت:"بذار بدزدند ما که دیگه به دزدی هایشان عادت کرده ایم."
جریان دوم
چندی پیش عروسی برادرم بود و ما هم برای کم نیامدن غذا و میوه و شیرینی را بیشتر از حضور مهمانان گرفته بودیم؛اما در هنگام جشن هم خیلی ها نیامده بودند و با این حساب باید غذا و میوه و شیرینی زیاد می ماند اما در پایان جشن، صاحب تالار و کارکنانش در یک عملیات، همه ی مواد خوراکی را محو کردند!!و ما هم که درگیر کارهای عروسی بودیم پیگیر این دزدی نشدیم که ناگهان یکی از بستگان این جمله ی قصار را تکرار کرد که:" :"بذار بدزدند ما که دیگه به اینجور دزدی ها عادت کرده ایم."
جریان سوم
این نمونه را حتما دیگر همه دیده اند؛همین بگیر و ببندهایی که سر هر خیابان و چهارراه اتفاق می افتدبه همین زدنهای بی مورد جوانانمان؛همین دخالت در مسائل خصوصی مردم و نقض بارز شهروندی ملت،به اینکه حتما باید زور بالای سرمان باشد مثل اینکه عادت کرده ایم. و حتما در این جور موارد هم به ذهن همه همان جمله ی قصار خطور می کند که :"ما که دیگر عادت کرده ایم."
خلاصه ما نفهمیدیم چرا به هر چی عادت بد هست مردم ما عادت می کنند و همه به دزدی ها و زور و اجبارها تن می دهند اما کسی به رعایت کردن قانون و حقوق دیگران و دروغ نگفتن و ... خو نمی گیرد و هیچ اصلاح و تلاشی هم برای درست کردن خود و دیگران انجام نمی دهد تا دزدان با خیال راحت بدزدند،جباران ستمکار تر شوند و افعال و عادتهای زشت دیگران هم هر روز بیشتر شود.
بهر حال به آرزوی ترک هرچی عادت زشت و اصلاح خود و جامعه مان.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|